سفر

ساده لوحانه است اگر بیاندیشیم که عشق رفتاری عامدانه است یا آنکه بر لب طاقچه عادت لمیده تا بروی و بیدارش کنی و دستش را بگیری و لمس اش کنی، عشق را در عین سادگی میتوان یکی از پیچیده ترین واکنش های گره خورده به حادثه و اتفاق به کنش های پیوسته ای پنداشت که همیشه در جریان اند و حضوری قاطع و بی مرز در این جهان هستی دارند، آنچنان که اگر سرانگشتش به انگشتان ادراک برسد آدمی را غرق موجودیت معشوق کرده و چون آب حیات در رگ ها دویده و سلولها را بیدار میکند.
شاید بهتر است بگویم آدم های دچار را کم و بیش در موجودیت مطلق خود غرق کرده و چون سنگی برشته در کائنات پرتاب می کند، اصلا بگذار ساده تر بگویم تا حالا شده موضوعی، شخصی و یا لحظه ای تو را مبهوت کند و شاخک های احساست را تکان تکان دهد آنجا که عقل ات در مقابل تدبیر احساس! همه چیز را ببازد و با او همگام شود و بی آنکه شمارش ثانیه ها و ساعت ها را دریابد عمری را هزینه شاید اندک لحظه ای کند که نسبی بودن زمان را بیش از پیش در تودرتوی ذهن به چالش می کشاند.
از طرفی از بیرون از آن جریان منحصر به فرد منطق بی شمار تماشا کنندگان رفتارهای تو استدلالی در خور این اتفاق! نمی یابند، اینجاست که عشق چون طلیعه های پرتاب شده از روزنه های دیواری تاریک به درون زندگی آدمی می تابد.
از اینها که بدون سهل انگاری بگذریم، شناختن دنیا و دیدن و مزیدن لحظه های ناب و سرشار از حضور سنگ و رنگ خاک و آدم ها و ابرهایی که پراکنده اند، آبشاری که غلطان غلطان می بارد و رها شدن در بادی که شانه اش را نرم و آهسته بر روی موی علف ها میکشد ، و صدای قدم هایی که در کنار بعداز ظهر تب دار رودخانه ای آرام تر از حضور تو برداشته میشوند، سرافرازی آسمان بر فراز آتش شب و نگاه خیره به میلیون ها ستاره ی که شاید سالهاست خاموش اند و صدای مرغ حقی که در دالان دره ای انباشته می شود و پرواز جغدی پیر که در سیاهی شب می فرساید، اصلا بهتر است بگوییم لحظه های سفر هم فارغ از نگاهی تفننی هوش و حواس را از من و خیلی هایی که میشناسم می رباید، خیلی وقت ها یادم می رود کی و کجا و برای چه هستم، منتهی زمانی که در سفر باشم و زیر نور ستاره های شاید خاموش . . .

فرشید.اردی بهشت نود و دو ...


یادداشت هایی تصویر از سفر . . .

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-2.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar5.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-4.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-3.jpg



http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-8.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-9.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-7.jpg

http://abhayesepid.persiangig.com/92/safar-6.jpg

آدم ها رفته اند

چشم انداز، چشمان بی خواب را با انبوه خاطره ها می انباشت و دایره ی ذهن را دوره می کرد با آنها که دوستشان داشتی، برت میداشت و می برد به سال های دور و دیر، آن روزها که میانه ی کودکی تا بزرگی! را پر میکرد و سرشار از اطمینان، لحظه ها را قسمت می کردیم در میان دندان فرو بردن ها در سرخ ترین سیب خاطره ها و چشم انداز با حسرت تمام دوره می کرد مارا، آن روزها . . .
حالا دیگر نه آدمیانی که دوستشان داری و نه اطمینانی برای قسمت کردن با چشم های بی تماشا، تنها فقط چشم اندازی خالی از آدم ها و پرندگان حتی! پرنده پر نمی زند، آنها هم لابد بزرگ شدند! بی آشیان شدند و حالا فقط تو مانده ای و سیبی بی نصیب از حسرت چشم انداز و پرندگانی که رفته اند . . .

فرشید.
اسفند نود ویک



خشی بر خاطره

روزگار فراق از چشم انداز، آدم های بیابان را بی آنکه فهمند ذره ذره پیر می کند، این را آخرین کلاغ جامانده از قافله  برایم با درد فراقی سهمگین غار زد و ستاره ای در انتهای درازنای قعر افق، قوس آسمان را برید کج و خشی بر خاطره های دور انداخت . . . 



فرشید.زمستان نود و یک.

گوهر شب‌چراغ!


حواس آسمان پرت
هوا خسته و بی‌دوام
و پرستوها خسته از پرواز مکرر
با نوا‌های بی‌نوایی

تکلیفی بلاتکلیف بر حجم دلتنگیم افزود
در فصل خزان
و زیر گیسوی منجمد خورشید
پرستویی خسته پرکشید از پستوی خویش
با بالی لرزان و دلسرد
و هزار ناگفته در منقار
به سویی در دشت کبود آسمان
از راه‌هایی بی‌عبور و بی‌قصبه
دالان‌های هزاربام و بی‌در و پیکر
در پی عطر آزادی و پناهی دیگر
غافل از متواری بودن گوهر شب‌چراغ
و بی‌پناهی پناهگاه‌ها

سینۀ مخروب آسمان می‌لرزید
در حصار دشنه و دشنام
و زوزۀ باد آوارۀ بی‌نام

نه ردپایی از آزادی در چشم‌انداز
نه سواد بام پستویی در افق
در مسیر جولان عقاب نامهربان و باز

سرانجام سررسید از راهی رو به رو
پرستویی از اعماق غربت
شکست خورده از هوایی بیگانه
راهی پستوی پدری غبارگرفتۀ خویش
برای تدفین آرمانی مغلوب

پرستو به پرستو گفت:
برگرد!
گشته‌ام من
دروازۀ هیچ رازی نشد باز
خبری نیست
دلتنگی در پستوی خودی
تنها چارۀ درد ماست
باور کن!
با همان پستوی خود بساز!
گوهریان خاموشند.

2مهر 90
پرویز رجبی


 

اندوه دشت ها

دلم می خواهد در تمام سکوت این چشم انداز گم شوم.
ذور شوم.
دمی بنشینم.
بیاندیشم.
با خود.
بی خود.
بی جهت.
بیراه.
بیاندیشم به دور ها و نورها، سایه ها و سیاهی ها.
به افق های از دست رفته.
به صلابت سکوت طلایی خورشید وقتی که غمگینانه در سیاهی شب بر ساز خاموشی می دمد.
به باد بیاندیشم.
به نبض ضعیف علف.
به کویر که در جریان رگ های ریه ها تنفس می شود.
به دور ها، نورها، آنجا که هیچ کس جز چشم و چشم انداز یارای بودن نبود،نیست.
به در و نگاه آویخته به دیوار دلم که به  انتظار سفیر سفر های ناتمام نشسته است.
دلم می خواهد به تمام زاویه های خاک بنگرم.بمیرم در آن.
بنگرم  به جریان شن های از دست رفته در پناه امن دست باد .
به انبوه بته مرده هایی که در افق ها چرخان چرخان دور می شوند.
بیاندیشم به آبی که در این بیابان غم زده غنیمتی ست، قطره اشکی باید.
به قنات های خشک شده، به قنوتی که از سکه افتاده و به فردای قیامتی که امروز شده.
به راههای بی پایان و مسافران تشنه و بی سرانجام این وطن.
به تمام افق ها.دورها.نورها.
به وطنی که تنش زخمی ست.
به مرحمی که نیست.
به نجوای شبانه میان آزادی و میله ها.
به ماهیت بودن در این بی کرانگی.
نبودن ها.
رفتن ها و نیامدن ها.
به زندانی و زندانبان.
به ساعت و عدالتی که میانشان سلاخی می شود.
به سنگ های بسته و سگ های رسته.
به حرف هایی که لقمه شدند در میان لب های دوخته.
به پنجره های بی چشم انداز و چشم انداز های بی پنجره.
به نگاههای بی تماشا و بی تمنا.
به ترس هایی که از ریخت افتاده اند.
به کفر بیاندیشم.
به خدایی دیگر.
به بیزاری از بهشت.
به جهنم.
به دستان گرم دوست در شبهای سرد دشت.

به آدم ها و ساحل هایشان اما نه! آبروی واژه ها را برده اند و حوصله هر چه سر رفتن را سیر سر کشیده اند.

بیاندیشم به روزهایی که بی من سپری خواهند شد.
به امروزی که بی تو سپری می شود.
بیاندیشم به وطن بی تن.
به من.
به تو.
به مایی که مثله شد.
بیاندیشم به شاید های فردا ها . . .

بیاندیشم به اندوه دشت ها که در لابه لای بودن چشمانم آهسته قطره می شوند.می چکند.
فرشید.آبان ۹۱

 از یادداشت های سفر به کویر.
فرشید.آبان ۹۱.


سالهاست!

به ياد ھمه معلم ھايم .به اويي كه به سر دار رفت و به اويي كه در جنگ مثله شد !

يادتان باشد ديكته مھم ترين چیزي است كه بايستي ھر شاگردي بداند بماند كه شاگردان بايستي فقط ديكته بنويسند اما ديكته گفتن كار تنھا معلم ھا نیست . ھمه اين جا ديكته مي گويند بي غلط و اين جا ھمه ديكته مي نويسم بي غلط اما پر از دروغ اين جا ھمه ديكته مي گويند حتي معلم ھا !
درس اول ديكته بود دفتر ھا گشوده مداد ھا تیز و گوش ھا تیز تر تیز ھوشي از چشم كودكان كلاس مي باريد و زردناي گشنگي نیز.
- بابا نان داد !
آقا اجازه : اين دروغ است !
- بنويس
شما مگر نگفته بوديد كه دروغ بد است دروغ كه كتبي و شفاھي ندارد دروغ فقط مصلحتي است كه آن را ھم ما نمي توانیم بگويیم ! اين مخصوص بعضي ھاست !
بنويس:
- بابا نان داد بچه!
دروغ است آقا ! بابا صبح رفت كه نان بگیرد اما نانوا ديگر نان قسطي نداد گفت دولت گران كرده صرف نمي كند به قسط نان دادن ما فقط چاي خورديم امروز !
بنويس:
- آن مرد آمد
اجازه اين ھم دروغ است آن مرد رفت! آني ھم كه قرار بود بیايد ھنوز نیامده است اصلا معلوم نیست كه بیايد !
- آن مرد با اسب آمد
آقا اين ھم دروغ است آن مرد با ماشین آمد و اسب ما را ھم با خود برد.
بنويس: آن مرد در باران آمد
آقا امسال باران نیامد علف ھا سوخت بابامون ديد گوسفند ھا دارن مي میرن ھمشو به بندار فروخت.
بنويس: دارا انار دارد
بله اقا اين حرف راستي است دارا ھمه چیز دارد حتي انار !
- سارا كتاب دارد
- بله آقا سارا كتاب خوبي دارد تو كتاب سارا حرف ھاي خیلي قشنگي نوشته است.
پشت جلد كتابش ھم با خط خوش نوشته اند عدالت !

عباث !


از نوشتن تا دوست داشتن!

نوشتن اتفاق وحشتناکی نیست. نوشتن کمی استعداد می خواد، کمی تخیل، کمی کتاب خواندن، و یک دایره ی کامل لغات! حالا که همه اش را داری خودنویس بر دست مگیر و "خودنویسی" نکن! خود نویسی که می کنی خودت را با چیزی که هرگز نبوده ای تاخت می زنی. مرا هم که بنویسی یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی به چیزی رسیده ای که من نیستم. مرا و خودت را قربانی نکن به پای پایداری ِ تختِ سلطنتِ نوشته هایت!!
زندگی را بنویس، پرنده ها را، مردم را، درد را، چه می دانم، جرز دیوار ها را بنویس! بنویس فاحشه ها را می شود دوست داشت، بنویس نان گران است، بنویس ممکلت دیوانه خانه شده است، بنویس ملت کتاب نمی خوانند. بنویس عصرهای تابستان طولانی اند و به تنهایی مان دامن می زنند، بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند، نمی دانم... هر چه که می نویسی فقط ننویس که دوستم داری! دوست داشتن را نمی نویسند، اگر بنویسی اش تمام می شود؛ از دلت به وبلاگت، از دلت به دفترت، می ریزد و دلت را خالی می کند! دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!

مهدیه لطیفی

صبح است ساقیا ...

بامدادی دیگر.خواب و خمار و خسته از گرد راه شب و نیمه شب. در دایره ی دوار میان آفتاب و مهتاب لابه لای انحنای دشت ها و کوه ها و درختها، در پناه امن چوپانان سرزمینم، پلک های دوخته شده با خواب ناز را با مشتی گره خورده پیچ و تاب میدهم ، چشمان نیمه نیمه را بر هم می زنم، طعم دهانم را مزه مزه میکنم . سرمای صبح را با کیسه خوابم قسمت و زانوان خشک را در سینه هایم به آغوش میکشم.ماسون* اجاق خانه را با چیدن چوب ها چاق می کند.سرما گر می گیرد و فضا گرمتر میشود.سنگین و کورمال بر می خیزم و دوربین را بر میدارم و از خانه تلو تلو بیرون میزنم.گالش** را به پشت پا می کشم و با نیم نگاهی سگ ها را می پایم.اینجا غریبه ام وسگ ها حوصله ی غریبه ها ندارند، فهمیدنش مشق دیشبم بود. آب سرد چشمه را با مشتی به صورت میپاشم و گرمی خواب را می پراند از چشمان و با تکیه بر زانو بلند میشوم. چشم انداز ها مهلت نمی دهند و تا سربرمی گردانم تمام دوردست ها به چشم های خیره شده ام چیره میشوند و نسیم سرد صبح بر خیسی صورتم دستی پاییزی اش را می کشاند و چشم و چشم انداز هر دو غرق در عطشی ناتمام در هم می آمیزند.دوربین را روشن میکنم و از دریچه ی تنگش دلتنگی ها را می پایم.شاتر را می چکانم.چیلیک. چیلیک و عکس هایی که تنها یادگارانند برای من و دوربینم از این همه دشت و بیابان و بیکران بی حوصله از آدم ها! آدم؟ دشت ها به کجا ختم میشوند؟ و کوهها کجا تمام؟ به راستی کیستم من و در کجای جهان به گرد خویش این چنین  می چرخم؟اینان که با من به سفره نشسته اند کیستند و اینجا چه می کنم و اصلا جغرافیای من کجاست؟
چشم های بی جواب مانده از آن همه سوال در ذهن، من را جا میگذارند و به جنگل ها پناه می برند و تیغ کشیده ی آفتاب بر بلندی های دور می ساید و آرام آرام تن گرمش را بر سطح نرم ابر یله می کند. پرندگان و چرندگان و تمام جنبدگان بر تن های لمیده شان تکان تکان می خورند و چشم می گشایند و زایشی نو را به تماشا می نشینند.باشد تا روزی دیگر.روزکاری دیگر در این بیکرانگی و بی مرزی. . . کردار روزگار . . .

* نام چوپانی که مهمانش بودم.

** کفش لاستیکی چوپانان و جنگل نشینان شمال.

فرشید.
باباچال.مهر ۹۱

 

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

امروز.دیروز.شاید فردا . . .

آی گذشته ای که بر ما گذشتی و هماره بر من می گذری و می تازی! اگر هنوز که هنوز است دستانت مرتکب بی رحمی روزگار نشده مرا به گذشته ها ببر که دلم برای تک تک لحظات اثیری اش سخت تنگ است! آن سال های دیر و دور! آدم هایش! چه خاموش اند امروز! به گذشته هایی ببر که پیرامون دیروزم را با آدم هایش بلعیدند و به امروز دچارم کردند. پارسال، امسال و سال هایی که نیامده اند و شاید هم هیچ گاه نیایند. سال های نویی که کهنه می شوند چون ما و هم قطارانمان.نیست می شوند.چون برق و باد.پلک بزنی باید دست بکشی و برداری و خودت را به در ببری به نمیدانم کجا! روزها از کنارت رد میشوند و تو به نظاره نشسته ای تا نوبت بودنت به سر برسد .هر سال این نوبت شمار لعنتی تلنگری می زند بر بودنت و تو هم چون خیل کسانی که بهانه ی شادمانی ندارند لابد پیر شدنت را جشن باید بگیری، در کافه ای با لیوان های هزار بار کثیف شسته و لب خورده! اما نه! دوست دارم امروز لیوانی چایی بردارم و در فضای اتاقم، تنها با همان تنهایی که برایم همیشه از جمع جا مانده، تاتی تاتی با گرمی چای مدارا کنم و پراکنده شوم در تمام لحظاتی که بر کنج تاقچه ی دلم آویخته ام.لحظاتی که همه در خواب و من بیدار قدم هایم را در آن سوی دشت های دور با ضرباهنگ التهاب ریه هایم کوک می کردم تا لحظاتی را دریابم که رمیده اند و نه دیگر هستند و نه دیگر شاید باشند! عکس ها هم که اهتزاز لحظه ای مکث هستند بر قابی ماندگار و به خردک شرری می مانند جامانده از غوغای آتشی که به بهانه بودنت در هر نا کجای هستی گُر میگیرد و گریبانگیر چشم و چشم انداز می شود و این دو شیفته ی قدیمی را در هم ذوب و مجذوب میکند.
آی گذشته ای که بر من گذشت و می گذری اگر طاقت این گرمای بودن نداری، باشد.جا می گذارم و میگذرم، اما یادت باشد تو گداخته از کنار من می گذری و جامانده است چیزی.جایی.


فرشید.۱۸ مهر ۹۱

مهر مبارک

تکان تکان میدهد و می تکاند برگ را از سرانگشتان شاخه های وابسته، چون زنگوله های رنگین بی شمار . . .
باد را میگویم که الفبای نگاه برگ را خوب می فهمد و آمده تا گرمای کسالت بار تابستانه را در زیر چتر درختان درو کند و به دست باد دهد.برگ ها هم که یک چشم به زمین دارند و یک چشم به ساقه های بی شمار. اما این بار دلشان به زمین بار میدهد.میدانی؟ برگ ها هم آبروی خاک هستند و هم حیثیت نگاه بی تماشای درختان.این بار باد دستان بی ساقه ی آنها را به دست زمین می سپارد و فرش میکند به هزار رنگ و نقش و خاطره ای .به پاس بودن مهری دوباره. 
 باد شندره می زند بر سطح نرم و نازک برگ و سفیر مهر است و مهربانی و برگریزان با مهرش پادشاهی میکند بر ایام، بر فصل ها و نسل هایی که از میانه آن زمان ها گذشتند و می گذرند و هماره چشم به راه اولین سفیر خزان اند.از سالهای دور و دیر، آن سالهایی که مادر بزرگ برایم همیشه تحفه ای داشت و من چرخان چرخان با بابادک ها میان درختان بی بهانه گم می شدم و با دستانی بدون بادباک و چشمانی پر اشک پیدا. 
برگ ها در میانه ی دستان پرتمنای ساقه ها و زمین می رقصند و می چرخند و گَرد نشسته بر اندامشان نحیفشان را به باد می دهند و سبز می بازند و زرد می سازند خویش را و آرام آرام با خش خشی خفته می نشینند بر سینه ی سرد خاک.
مهر نرم و آهسته فرشش را پهن میکند و در عرش به تماشای روزگار بی مهری ما می نشیند که گذشت آن آرام آرام خستگی ها و فرسودگی ها را بر قاب چهره هامان نقش می زند و یاد مادربزرگ را از شاخه های خمیده ی ذهن چیده و لب ایوان دلتنگی های گذاشته.با بادبادک های ازدست رفته. و ما چه تماشا کنندگانیم، با هم و تنها! خاموش! دلتنگ! مانند همیشه . . .
 من هم به واسطه ی دوستی دیرینه ام با مهر به دنبال روبرویی می گردم تا مباد چشمم در این ماه، بی چشم انداز تنها و بی نگاه پیر شود.می نشینم.تماشا میکنم گذران عمرم را که از سرانگشتان درختان می چکد  . . . هنوز!

مهرتان پر مهر و مبارک باد.

فرشید مهر ۹۱