صبح است ساقیا ...
بامدادی دیگر.خواب و خمار و خسته از گرد راه شب و نیمه شب. در دایره ی دوار میان آفتاب و مهتاب لابه لای انحنای دشت ها و کوه ها و درختها، در پناه امن چوپانان سرزمینم، پلک های دوخته شده با خواب ناز را با مشتی گره خورده پیچ و تاب میدهم ، چشمان نیمه نیمه را بر هم می زنم، طعم دهانم را مزه مزه میکنم . سرمای صبح را با کیسه خوابم قسمت و زانوان خشک را در سینه هایم به آغوش میکشم.ماسون* اجاق خانه را با چیدن چوب ها چاق می کند.سرما گر می گیرد و فضا گرمتر میشود.سنگین و کورمال بر می خیزم و دوربین را بر میدارم و از خانه تلو تلو بیرون میزنم.گالش** را به پشت پا می کشم و با نیم نگاهی سگ ها را می پایم.اینجا غریبه ام وسگ ها حوصله ی غریبه ها ندارند، فهمیدنش مشق دیشبم بود. آب سرد چشمه را با مشتی به صورت میپاشم و گرمی خواب را می پراند از چشمان و با تکیه بر زانو بلند میشوم. چشم انداز ها مهلت نمی دهند و تا سربرمی گردانم تمام دوردست ها به چشم های خیره شده ام چیره میشوند و نسیم سرد صبح بر خیسی صورتم دستی پاییزی اش را می کشاند و چشم و چشم انداز هر دو غرق در عطشی ناتمام در هم می آمیزند.دوربین را روشن میکنم و از دریچه ی تنگش دلتنگی ها را می پایم.شاتر را می چکانم.چیلیک. چیلیک و عکس هایی که تنها یادگارانند برای من و دوربینم از این همه دشت و بیابان و بیکران بی حوصله از آدم ها! آدم؟ دشت ها به کجا ختم میشوند؟ و کوهها کجا تمام؟ به راستی کیستم من و در کجای جهان به گرد خویش این چنین می چرخم؟اینان که با من به سفره نشسته اند کیستند و اینجا چه می کنم و اصلا جغرافیای من کجاست؟
چشم های بی جواب مانده از آن همه سوال در ذهن، من را جا میگذارند و به جنگل ها پناه می برند و تیغ کشیده ی آفتاب بر بلندی های دور می ساید و آرام آرام تن گرمش را بر سطح نرم ابر یله می کند. پرندگان و چرندگان و تمام جنبدگان بر تن های لمیده شان تکان تکان می خورند و چشم می گشایند و زایشی نو را به تماشا می نشینند.باشد تا روزی دیگر.روزکاری دیگر در این بیکرانگی و بی مرزی. . . کردار روزگار . . .
* نام چوپانی که مهمانش بودم.
** کفش لاستیکی چوپانان و جنگل نشینان شمال.
فرشید.
باباچال.مهر ۹۱

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
واژههاي محبت آميز برايم ارزش کلکسيوني دارند. کم اند و نايابند و غير تکراري. در خرج کردنشان وسواس دارم. خسيسام. آدمهايي که آنقدر در بخشش واژهها دست و دلبازند برايم قابل اعتماد نيستند. هميشه فکر ميکنم کسي که آبکش ابراز احساسات مهربانانهاش انقدر پر از سوراخهاي گشاد است لابد به وقت دعوا هم از بذل احساسات تنداش دريغ نميکند . ______________________