بامدادی دیگر.خواب و خمار و خسته از گرد راه شب و نیمه شب. در دایره ی دوار میان آفتاب و مهتاب لابه لای انحنای دشت ها و کوه ها و درختها، در پناه امن چوپانان سرزمینم، پلک های دوخته شده با خواب ناز را با مشتی گره خورده پیچ و تاب میدهم ، چشمان نیمه نیمه را بر هم می زنم، طعم دهانم را مزه مزه میکنم . سرمای صبح را با کیسه خوابم قسمت و زانوان خشک را در سینه هایم به آغوش میکشم.ماسون* اجاق خانه را با چیدن چوب ها چاق می کند.سرما گر می گیرد و فضا گرمتر میشود.سنگین و کورمال بر می خیزم و دوربین را بر میدارم و از خانه تلو تلو بیرون میزنم.گالش** را به پشت پا می کشم و با نیم نگاهی سگ ها را می پایم.اینجا غریبه ام وسگ ها حوصله ی غریبه ها ندارند، فهمیدنش مشق دیشبم بود. آب سرد چشمه را با مشتی به صورت میپاشم و گرمی خواب را می پراند از چشمان و با تکیه بر زانو بلند میشوم. چشم انداز ها مهلت نمی دهند و تا سربرمی گردانم تمام دوردست ها به چشم های خیره شده ام چیره میشوند و نسیم سرد صبح بر خیسی صورتم دستی پاییزی اش را می کشاند و چشم و چشم انداز هر دو غرق در عطشی ناتمام در هم می آمیزند.دوربین را روشن میکنم و از دریچه ی تنگش دلتنگی ها را می پایم.شاتر را می چکانم.چیلیک. چیلیک و عکس هایی که تنها یادگارانند برای من و دوربینم از این همه دشت و بیابان و بیکران بی حوصله از آدم ها! آدم؟ دشت ها به کجا ختم میشوند؟ و کوهها کجا تمام؟ به راستی کیستم من و در کجای جهان به گرد خویش این چنین  می چرخم؟اینان که با من به سفره نشسته اند کیستند و اینجا چه می کنم و اصلا جغرافیای من کجاست؟
چشم های بی جواب مانده از آن همه سوال در ذهن، من را جا میگذارند و به جنگل ها پناه می برند و تیغ کشیده ی آفتاب بر بلندی های دور می ساید و آرام آرام تن گرمش را بر سطح نرم ابر یله می کند. پرندگان و چرندگان و تمام جنبدگان بر تن های لمیده شان تکان تکان می خورند و چشم می گشایند و زایشی نو را به تماشا می نشینند.باشد تا روزی دیگر.روزکاری دیگر در این بیکرانگی و بی مرزی. . . کردار روزگار . . .

* نام چوپانی که مهمانش بودم.

** کفش لاستیکی چوپانان و جنگل نشینان شمال.

فرشید.
باباچال.مهر ۹۱

 

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن