اندوه دشت ها

دلم می خواهد در تمام سکوت این چشم انداز گم شوم.
ذور شوم.
دمی بنشینم.
بیاندیشم.
با خود.
بی خود.
بی جهت.
بیراه.
بیاندیشم به دور ها و نورها، سایه ها و سیاهی ها.
به افق های از دست رفته.
به صلابت سکوت طلایی خورشید وقتی که غمگینانه در سیاهی شب بر ساز خاموشی می دمد.
به باد بیاندیشم.
به نبض ضعیف علف.
به کویر که در جریان رگ های ریه ها تنفس می شود.
به دور ها، نورها، آنجا که هیچ کس جز چشم و چشم انداز یارای بودن نبود،نیست.
به در و نگاه آویخته به دیوار دلم که به  انتظار سفیر سفر های ناتمام نشسته است.
دلم می خواهد به تمام زاویه های خاک بنگرم.بمیرم در آن.
بنگرم  به جریان شن های از دست رفته در پناه امن دست باد .
به انبوه بته مرده هایی که در افق ها چرخان چرخان دور می شوند.
بیاندیشم به آبی که در این بیابان غم زده غنیمتی ست، قطره اشکی باید.
به قنات های خشک شده، به قنوتی که از سکه افتاده و به فردای قیامتی که امروز شده.
به راههای بی پایان و مسافران تشنه و بی سرانجام این وطن.
به تمام افق ها.دورها.نورها.
به وطنی که تنش زخمی ست.
به مرحمی که نیست.
به نجوای شبانه میان آزادی و میله ها.
به ماهیت بودن در این بی کرانگی.
نبودن ها.
رفتن ها و نیامدن ها.
به زندانی و زندانبان.
به ساعت و عدالتی که میانشان سلاخی می شود.
به سنگ های بسته و سگ های رسته.
به حرف هایی که لقمه شدند در میان لب های دوخته.
به پنجره های بی چشم انداز و چشم انداز های بی پنجره.
به نگاههای بی تماشا و بی تمنا.
به ترس هایی که از ریخت افتاده اند.
به کفر بیاندیشم.
به خدایی دیگر.
به بیزاری از بهشت.
به جهنم.
به دستان گرم دوست در شبهای سرد دشت.

به آدم ها و ساحل هایشان اما نه! آبروی واژه ها را برده اند و حوصله هر چه سر رفتن را سیر سر کشیده اند.

بیاندیشم به روزهایی که بی من سپری خواهند شد.
به امروزی که بی تو سپری می شود.
بیاندیشم به وطن بی تن.
به من.
به تو.
به مایی که مثله شد.
بیاندیشم به شاید های فردا ها . . .

بیاندیشم به اندوه دشت ها که در لابه لای بودن چشمانم آهسته قطره می شوند.می چکند.
فرشید.آبان ۹۱

 از یادداشت های سفر به کویر.
فرشید.آبان ۹۱.


سالهاست!

به ياد ھمه معلم ھايم .به اويي كه به سر دار رفت و به اويي كه در جنگ مثله شد !

يادتان باشد ديكته مھم ترين چیزي است كه بايستي ھر شاگردي بداند بماند كه شاگردان بايستي فقط ديكته بنويسند اما ديكته گفتن كار تنھا معلم ھا نیست . ھمه اين جا ديكته مي گويند بي غلط و اين جا ھمه ديكته مي نويسم بي غلط اما پر از دروغ اين جا ھمه ديكته مي گويند حتي معلم ھا !
درس اول ديكته بود دفتر ھا گشوده مداد ھا تیز و گوش ھا تیز تر تیز ھوشي از چشم كودكان كلاس مي باريد و زردناي گشنگي نیز.
- بابا نان داد !
آقا اجازه : اين دروغ است !
- بنويس
شما مگر نگفته بوديد كه دروغ بد است دروغ كه كتبي و شفاھي ندارد دروغ فقط مصلحتي است كه آن را ھم ما نمي توانیم بگويیم ! اين مخصوص بعضي ھاست !
بنويس:
- بابا نان داد بچه!
دروغ است آقا ! بابا صبح رفت كه نان بگیرد اما نانوا ديگر نان قسطي نداد گفت دولت گران كرده صرف نمي كند به قسط نان دادن ما فقط چاي خورديم امروز !
بنويس:
- آن مرد آمد
اجازه اين ھم دروغ است آن مرد رفت! آني ھم كه قرار بود بیايد ھنوز نیامده است اصلا معلوم نیست كه بیايد !
- آن مرد با اسب آمد
آقا اين ھم دروغ است آن مرد با ماشین آمد و اسب ما را ھم با خود برد.
بنويس: آن مرد در باران آمد
آقا امسال باران نیامد علف ھا سوخت بابامون ديد گوسفند ھا دارن مي میرن ھمشو به بندار فروخت.
بنويس: دارا انار دارد
بله اقا اين حرف راستي است دارا ھمه چیز دارد حتي انار !
- سارا كتاب دارد
- بله آقا سارا كتاب خوبي دارد تو كتاب سارا حرف ھاي خیلي قشنگي نوشته است.
پشت جلد كتابش ھم با خط خوش نوشته اند عدالت !

عباث !