گاهی حس میکنی یک اتفاق جدید افتاده است.سبز می شود، زرد می شود و دوباره خشک می شود و می ریزد بر زمین، و دوباره سبز می شود. و فکر این چرخش مدام فصل در سرت لانه می کند و به چالش می کشاند گاهی سیر مستقیم افکارت را که در خطی مستقیم، ممتد می رود و زمانی که سرانگشت این امتداد به ضربان قلبت می رسد کارت تمام است.تمام تمام، بدون چانه زدن بایداز این کارزار دست بکشی، رها کنی و بروی به ناکجا آباد.داشتم فکر می کردم ای کاش افکار آدم ها هم می توانستند در زندگی، در حرکت باشند اما نه در سیری مستقیم و مسیری که به ابتذال می کشاند گاهی و اگر به ابتذال نکشاند بدون شک به ورطه روزمره گی خواهد کشاند حتی اگر جسمت در خطوط پیوسته و ناپیوسته ی جاده ها در حرکت باشد .مگر راه رهایی از روزمره گی و ابتذال به سفر است؟ نه! هیچ گاه! سفر فقط می تواند بستری باشد تا فکر را رها کنی و به پرواز در آیی تا بلکه چون فصلی نو آغاز شوی با تجربه خزان و زمستان و بهار آن سال های دور، راه های دور.سفر شاید یک تلنگری باشد  اگر بیدار شوی و بتوانی فراموش کنی تلخی هر شرنگی را که به هر بهانه ای و هر کجا بر سر سفره ی روزگار نوشیده ای، اما نه عبرتش را!!! و گرنه این تلخی با تو مدام می شود،همواره همراه.فراموشی فصل هم یک نعمت است که فراموش می کند این زمهریر و جفایی که در فصل سرد بر برگ رفته و او را خشکانده و به دست سرد زمین سپرده، و باز هم با این همه دوباره فراموشی و فراموشی و فراموشی و دوباره رستن ها و رستن ها و رستن ها.این روزها در این فصل بی برگی با تکرار قدم هامان ساز برگ را کوک می کنیم با دستگاه خش خش پاییز، و ای کاش باور کنیم که در روزی و روزگاری اگر چشمانمان هنوز به بهانه آفتاب بیدار شوند زندگی را در خواهند یافت با شکفتن گلبرگی، جوانه ای.و باز هم و باز هم و بازهم، شکفتن ها و شکفتن ها و شکفتن ها و فقط و فقط اگر چشمانمان بیدار شوند با طلوعی دوباره . . .

فرشید.پاییز ۹۰

گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است.


رومن گاری