آی گذشته ای که بر ما گذشتی و هماره بر من می گذری و می تازی! اگر هنوز که هنوز است دستانت مرتکب بی رحمی روزگار نشده مرا به گذشته ها ببر که دلم برای تک تک لحظات اثیری اش سخت تنگ است! آن سال های دیر و دور! آدم هایش! چه خاموش اند امروز! به گذشته هایی ببر که پیرامون دیروزم را با آدم هایش بلعیدند و به امروز دچارم کردند. پارسال، امسال و سال هایی که نیامده اند و شاید هم هیچ گاه نیایند. سال های نویی که کهنه می شوند چون ما و هم قطارانمان.نیست می شوند.چون برق و باد.پلک بزنی باید دست بکشی و برداری و خودت را به در ببری به نمیدانم کجا! روزها از کنارت رد میشوند و تو به نظاره نشسته ای تا نوبت بودنت به سر برسد .هر سال این نوبت شمار لعنتی تلنگری می زند بر بودنت و تو هم چون خیل کسانی که بهانه ی شادمانی ندارند لابد پیر شدنت را جشن باید بگیری، در کافه ای با لیوان های هزار بار کثیف شسته و لب خورده! اما نه! دوست دارم امروز لیوانی چایی بردارم و در فضای اتاقم، تنها با همان تنهایی که برایم همیشه از جمع جا مانده، تاتی تاتی با گرمی چای مدارا کنم و پراکنده شوم در تمام لحظاتی که بر کنج تاقچه ی دلم آویخته ام.لحظاتی که همه در خواب و من بیدار قدم هایم را در آن سوی دشت های دور با ضرباهنگ التهاب ریه هایم کوک می کردم تا لحظاتی را دریابم که رمیده اند و نه دیگر هستند و نه دیگر شاید باشند! عکس ها هم که اهتزاز لحظه ای مکث هستند بر قابی ماندگار و به خردک شرری می مانند جامانده از غوغای آتشی که به بهانه بودنت در هر نا کجای هستی گُر میگیرد و گریبانگیر چشم و چشم انداز می شود و این دو شیفته ی قدیمی را در هم ذوب و مجذوب میکند.
آی گذشته ای که بر من گذشت و می گذری اگر طاقت این گرمای بودن نداری، باشد.جا می گذارم و میگذرم، اما یادت باشد تو گداخته از کنار من می گذری و جامانده است چیزی.جایی.


فرشید.۱۸ مهر ۹۱