تکان تکان میدهد و می تکاند برگ را از سرانگشتان شاخه های وابسته، چون زنگوله های رنگین بی شمار . . .
باد را میگویم که الفبای نگاه برگ را خوب می فهمد و آمده تا گرمای کسالت بار تابستانه را در زیر چتر درختان درو کند و به دست باد دهد.برگ ها هم که یک چشم به زمین دارند و یک چشم به ساقه های بی شمار. اما این بار دلشان به زمین بار میدهد.میدانی؟ برگ ها هم آبروی خاک هستند و هم حیثیت نگاه بی تماشای درختان.این بار باد دستان بی ساقه ی آنها را به دست زمین می سپارد و فرش میکند به هزار رنگ و نقش و خاطره ای .به پاس بودن مهری دوباره. 
 باد شندره می زند بر سطح نرم و نازک برگ و سفیر مهر است و مهربانی و برگریزان با مهرش پادشاهی میکند بر ایام، بر فصل ها و نسل هایی که از میانه آن زمان ها گذشتند و می گذرند و هماره چشم به راه اولین سفیر خزان اند.از سالهای دور و دیر، آن سالهایی که مادر بزرگ برایم همیشه تحفه ای داشت و من چرخان چرخان با بابادک ها میان درختان بی بهانه گم می شدم و با دستانی بدون بادباک و چشمانی پر اشک پیدا. 
برگ ها در میانه ی دستان پرتمنای ساقه ها و زمین می رقصند و می چرخند و گَرد نشسته بر اندامشان نحیفشان را به باد می دهند و سبز می بازند و زرد می سازند خویش را و آرام آرام با خش خشی خفته می نشینند بر سینه ی سرد خاک.
مهر نرم و آهسته فرشش را پهن میکند و در عرش به تماشای روزگار بی مهری ما می نشیند که گذشت آن آرام آرام خستگی ها و فرسودگی ها را بر قاب چهره هامان نقش می زند و یاد مادربزرگ را از شاخه های خمیده ی ذهن چیده و لب ایوان دلتنگی های گذاشته.با بادبادک های ازدست رفته. و ما چه تماشا کنندگانیم، با هم و تنها! خاموش! دلتنگ! مانند همیشه . . .
 من هم به واسطه ی دوستی دیرینه ام با مهر به دنبال روبرویی می گردم تا مباد چشمم در این ماه، بی چشم انداز تنها و بی نگاه پیر شود.می نشینم.تماشا میکنم گذران عمرم را که از سرانگشتان درختان می چکد  . . . هنوز!

مهرتان پر مهر و مبارک باد.

فرشید مهر ۹۱