جغرافیای سرگردان
می تراشد آب و می روید علف،هنوز!
فرشید.

شعر زبان دیوانگان است . بر دیوانگان هرجی نیست . عاقلان وقتشان را به تفسیر تلف نکنند!
می تراشد آب و می روید علف،هنوز!
فرشید.

آفتاب رفت و زردش ماند.ایل رفت و گردش ماند.تو رفتی و دردش ماند.

یادداشتی تصویری از مردمانی که ریشه در درازنای تاریخ دارند و سال ها و صده ها و هزاره ها را درنوردیده اند و حالا در این پیچ تاریخ بی متولی مانده اند!

یک نگاه اما سالها . . . !

مسافر کوچک در پناه دست مادر

در حریم امن برادر

از تبار ایل

چنان در لحظه ای تو را ذوب و
مجذوب خویش میکنند که برای آنی تمام دنیا را فراموش میکنی،می نشینی و نظاره
گر این همه شور و شوقی که در تب تند رفتن ، شکوه کوچ را به رخ می کشند

عکس-عباس جعفری

ساعت شروع گردهمایی: 9 صبح 28 اردیبهشت 1391
مکان: استان خراسان رضوی - نیشابور – میدان خیام – سالن کنفرانس جمعیت هلال احمر شهرستان نیشابور
روز اول: 28 اردیبهشت 1391
مباحث آموزشی:
ابزارشناسی و آشنایی با ابزارهای دره نوردی
آشنایی با تکنیکهای دره نوردی
امداد انفرادی
امداد و نجات در دره نوردی – نصب سیستم های هایلاین(Highline Systems) :
Messenger line, Track line, Tag lines
Norwegian Reeve Highline
English Reeve Highline
حفظ محیط زیست دره های ایران
روز دوم: 29 اردیبهشت 1391
پیمایش دره کال صابونی واقع در آبشار بار نیشابور، 75 کیلومتری نیشابور
· شب مانی در طبیعت صورت می گیرد لذا همراه داشتن وسایل شب مانی ضروری می باشد.
· ناهار روز اول و حمل و نقل به محل برگزاری کارگاههای آموزشی و همچنین دره کال صابونی بعهده موسسه خواهد بود.
· لطفا جهت ثبت نام مبلغ 250000 ریال را به حساب شماره 2056574688 بانک ملت بنام مسعود مهدیانیان واریز نموده و شماره فیش را بهمراه نام به ایمیل موسسه و یا شماره تماس زیر ارسال نمایید.
· 05512220091
· 09155516608
بزن آن پرده، اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه، اگرچند دراین کاسه تنبور نماندهست صدایی
بزن این زخمه ،
بر آن سنگ ،
بر آن چوب ،
بر آن عشق ،
که شاید ،
بردم راه به جایی.
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن ،
لانه ی جغد نگر
کاسه آن بربط سغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان ،
تشنه ی آواز تو بینم .
چشمم آن روز مبیناد ،
که خاموش
درین ساز تو بینم.
نغمه ی توست، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد
من و تو نیز نمانیم
اگرچند بمانیم و
بگوییم همانیم . . .


با کوله باری سنگین می گذریم از این شهر غریب با برکت باد و علف و درخت هایی استوار و تنها، و آدم ها ی گم شده در خیابان های شلوغی که نوبت ها را از هم می دزدند برای رسیدن ها و چراغ های چشمک زنی که برای این جماعت عجول ساز ناسازگار کوک کرده اند!
می رویم تا با داشته های وطنی خویش که گم شده اند، و تا بوده این خیل عظیم شهر نشین در آنسوی مرزها و رویا ها به دنبال آن به گرد خویش چرخیده اند، خلوتی کنیم در انحنای نوازش باد و آفتاب و بوسه ی سرد آب بر گرمی سنگ.




قبل دور – حیطههای ممنوعه برایم جذاب بودند و بسیار خطرناک، ممنوعه كه ميگويم ملغمهايست از اجتماع و اخلاق و سنت، كمي هم قانون اما در صدر قضيه، عرف. فکرم را جمع و جور میکردم تا نرود آن سمتی، خودم را جمع و جور میکردم تا درگیرش نشوم به کل، نه فکر کنم، نه اجرا کنم و نه با عواقبش مواجه شوم. حیطههای ممنوعه هم ممنوع بودند و هم معیار و تصویری از دردسر، زندگی کردن با حفظ فاصله از ممنوعهها خیلی آسانتر به نظر میرسید، یک جورهایی معتقد به عرف ماندن آسانتر بود از تن دادن، آسایش در تعبيري عام از اعتقاد و ایمان بود.
کمی قبلتر - ممنوعهها تبدیل شدند به جاذبههای بزرگ، فانتزیهای فعال. لااقل شجاعت فکر کردن بهشان پیدا شده بود، ترس از تصورشان ریخته بود. گاهی گریز میزدم، درگیر میشدم، تن به آب میزدم و میجهیدم بیرون. ترس داشت، دلهرهی جذاب داشت، دردسر بعدی داشت، نياز به هضم ذهني و جنگ اخلاقي داشت، خيلي وقتها حتا توي گلوي آدم گير ميكرد، قابل هضم نبود. دنیایی بود که من آن تو غریبه بودم و این غریبگی نرخ ریسک را بالا میبرد. از آن طرف، ریسک در ذات خودش تولید لذت میکرد.
حالا - شکی نیست که در بعضی حوزهها آدم جسوری شدهام، سرکش و برنده. در نفوذ به ممنوعهها احساس امنیت و اعتماد به نفس میکنم، احساس مربی حیوانی درنده پیدا میکنم. فاکتورهای تامین این امنیت نسبتن برایم روشنند: تکرار، شناخت، تسلط به خودم و محیط عملم و از طرف ديگر اعتقاد به اصل کار، در واقع فرو ریختن اعتقاد شخصی به ممنوعیت حوزههای سابقن ممنوع. الان من شدهام جزئی منفک از جامعهای که کار من را ممنوع به حساب میآورد، شدهام جزو اقلیتی که ممنوعی را ممنوع نمیداند اما هنوز کار ممنوعی را انجام میدهد. همین است که ممنوعهها هنوز لذتبخشند، گاهی زیاد، اما آن هیجان و گستاخی قبل را همراه خودشان ندارند، آن احساس قانون شکنی بی حد و مرز را ندارند، از بين ده نفر، قانون یکی را رعایت کردهای، نه تا را نه، اما به همان يكي اعتقاد داري.
هر گام جديدي همچنان جاي مهمي از ذهن را قلقلك ميدهد، هيچ مرجع روان و سادهاي براي تاييد تو وجود ندارد، هيچ ساپورت جمعي، حمايت سنتياي از حركت تو وجود ندارد، هيچ تاريخچهي مدوني از كساني كه اين راه را رفتهاند به آساني در دسترس نيست و همين باعث ميشود مبارزه تا آخر شكل مبارزه داشته باشد.
از طرف ديگر امثال من گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، شدهايم جامعهي تكيها، جامعهي يكدهميها و همين جامعهي محدود لااقل آن خلاء آزاردهندهي فهم متقابل را جبران ميكند. ما گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، كسي را كه بنشيند روبرويمان و جرات كنيم از ممنوعهها، تجربههاي خشدار و نامعمول با هم حرف بزنيم، و صد البته كه شكل گيري اينچنين جامعهاي در ايران صد و پنجاه سال زمان ميبرد مگر به يمن وبلاگستان.
برگرفته از وبلاگ ۳۵ درجه.
